شماره 343...چشمه ی ما دریاست !   

 

 

 

چشمه ی ما دریاست!

 

...بهار سال 81 بود که در نشر چشمه مشغول به کار شدم.اگر اشتباه نکنم تولید آن سال  حدود صد عنوان کتاب بود. همه ی نشر چشمه خلاصه می شد در یک کتابفروشی کوچک زیر پل کریم خان.از تولید تا فروش و دفتر مرکزی تماما همان بود تا این که به فروشگاه فعلی نقل مکان کرد و دفتر مرکزی هم در یک ساختمان سه طبقه در خیابان وحید نظری جای گرفت. آن روزها چند نفری بیش نبودیم.سال های خوب حوزه نشر زود سپری شد و سال 84 از راه رسید. ولی چشمه هم چنان می جوشید و قد می کشید با همه سختی ها و تلخی ها.امروز بعد از یازده سال از روزی که من در چشمه مشغول کار شدم می گذرد و تولید ما به 300 عنوان کتاب در سال رسیده است.نتیجه تلاش مجموعه همکارانی است که در بخش های مختلف که با تمام توان و تعصبی که به این انتشاراتی و ایمانی که به کا رخود پیدا کرده اند . به جرات می توان گفت که نشر چشمه در جایگاهی ایستاده است که تنها به صاحبان اش تعلق ندارد.برای بسیاری نوستالژی و برای خیلی ها امید چاپ اولین اثرشان.بعضی همگام با چشمه قد کشیده اند و کتاب خوان شده اند و بالیده اند.مخاطبانی نزدیک که در همه ی این سال ها با ما همکلام و همراه بوده اند.نشر چشمه یک کتاب فروشی یا یک دفتر نشر صرف نیست.به جرات می توان گفت بخشی از یک جریان فرهنگی مثبت و معتدل است که دغدغه آگاهی جامعه ی ایرانی را دارد.جرات نوشتن و ترجمه به نسل جوانی است که این انتشاراتی را دوست خود می بینند.نشر چشمه شاید بسیار کتاب هایی است که چاپ نشده اما بسیار کتاب هایی است که تنها در چشمه می توانست چاپ شود و دیده شود ...

همه ساله؛ این ایام ما در تب وتاب ماراتن نمایشگاه بودیم.غرفه آماده می کردیم کتاب چاپ اول به نمایشگاه می رسانیدم و...

اما امسال از قرار نمایشگاه کوچک بود و برای ما جا نداشت.و ما فرصت هم صحبتی با مخاطبانی که به محض ورود به سالن نمایشگاه به سراغ ما می آمدند و با یک یک بچه ها هم کلام می شدند و  کتاب تازه می خواستند را از دست دادیم.نویسنده هایی که کتاب هاشان به نمایشگاه رسیده بود و  شوق را می شد در چشمانشان دید و هر روز به غرفه سر می زدند و از فروش کتابشان سراغ می گرفتند.و ماجراهای حاشیه ای فراوانی که شامل حال غالب غرفه ها می شد و...

نمایشگاه کتاب امسال نشر چشمه ندارد، اما کتا ب دارد.کتاب خوب هم زیاد دارد که باید رفت دید و خرید.ما هم کتاب خوب برای مخاطبان قدیمی و جدید داشتیم و داریم. اگر غرفه نداریم فروشگاه کتاب که داریم. زیر پل کریم خان.باز بیایید سوال پیچمان کنید.سراغ کتاب ها ی تازه را بگیرید.از جلد کتاب ها ا زداستان ها از ترجمه ها انتقاد کنید.ما گوش می کنیم.لبخند می زنیم و تا جایی که امکان اش باشد نظرات شمارا اعمال می کنیم.

نشر چشمه هنوز و برای همیشه نشر شماست.نشر توست.تویی که دوست داری بنویسی و یا بخوانی...نشر چشمه ی ما خود اش و قلب اش دریاست.

قایق آگاهی منتظر شماست.


لینک
سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شهروز م

   شماره 342...ناشران متسقل و تاثیر گذار هدف چند باره ی وزارت ارشاد و نهاد های فراق   

 

ناشران مستقل و تأثیرگذار؛ هدف چندباره‌ی وزارت ارشاد و نهادهای فرا قانونی!

ماجرا از یک گزارش مفصل درباره‌ی ناشران به‌اصطلاح برانداز، در عرصه‌ی جنگ نرم آغاز شد.

فعالان و تولیدکنندگان آثار حوزه‌ی فرهنگ و هنر اغلب در شرایط نامساعد و پردغدغه‌ای به سر می‌بردند، اما بعد از انتخابات سال هشتاد و هشت و همراهی تمام‌قد بخش عمده و جریان‌ساز این حوزه از نامزدی آقای موسوی و جنبش سبز و بعد از فروکش کردن اعتراضات مردمی و در محاق بردن چهره‌های سیاسی و پرهزینه کردن فعالیت سیاسی در ایران، وقت آن رسیده بود تا حاکمیت سراغ دشمنی دیرینه‌ی خود با اصحاب فرهنگ و هنر و ادب برود. هدف اول سینما بود که این کار با تسویه‌حساب با چهره‌های سینمایی آغاز شد و با زندانی شدن سینماگرانی چون جعفر پناهی و مجتبی میرتهماسب و... و بازداشت مستندسازان و بازجویی بسیاری از آدم‌های این صنف ادامه پیدا کرد. البته ماجرا با تعطیلی خانه‌ی سینما به جای نسبتاً دلخواهی برای حاکمیت رسید.

اما این‌بار و شاید برای چندمین‌بار، ناشران!

 

... ایام نمایشگاه بین‌المللی کتاب برای تمامی ناشران یک ماراتن نفس‌گیر است. همه در تکاپوی این هستند تا بتوانند کتاب‌های بیشتر و بهتری برای این روزها آماده کنند تا با نقدینگی دریافتی از نمایشگاه بتوانند بخش عمده‌ای از مشکلات خود را تا حدی به سرانجام برسانند. در واقع یکی از مهم‌ترین دلایل حضور ناشران در نمایشگاه، غیر از ارتباط مستقیم با مخاطبان و شناخت سلایق و آشنایی دوطرفه، فروش نقدی کتاب‌ها، با تمامی مشکلاتش محسوب می‌شود.

اما ناشران مستقل و خصوصی، ناچارند به غیر از دغدغه‌ی رساندن کتاب‌های بیشتر و چاپ اول به نمایشگاه، به مسائل مهم‌تری هم فکر کنند و آن این‌که اجازه‌ی حضور در نمایشگاه را خواهند داشت یا خیر؟ چون به قول ارشادی‌ها، برخی از این ناشران در لیست سیاه قرار دارند.

از قرار، امسال هم مثل هر سال، چند ناشر مستقل با این مشکل مواجه‌اند. یا اجازه‌ی حضور در نمایشگاه را نخواهند داشت یا با محدودیت‌هایی روبه‌رو خواهند شد.

مشکل مهم‌تر این ناشران این است که تنها با یک مجرای قانونی طرف نیستند. کتاب‌ها بعد از ارائه به اداره‌ی کتاب و پس از بررسی‌های فراوان و ممیزی‌هایی که شامل حال بسیاری از کتاب‌ها به‌خصوص در حوزه‌ی ادبیات داستانی و شعر می‌شود، از وزارت‌خانه مجوز نشر می‌گیرند و منتشر می‌شوند. این‌جاست که کار برخی نهادهای فرا قانونی آغاز شده تا با اعمال فشار به ارشاد دولتی که، موردتأیید حضرات است و وزیرانش از مجلس رأی اعتماد می‌گیرند، مانع تجدیدچاپ اثر یا موجب خمیر کردن اثر در همان چاپ اول شوند و گاه در ایام نمایشگاه از عرضه‌ی کتاب در غرفه‌های فروش، جلوگیری به عمل آورند. هنگامی هم که از ارشاد پاسخی برای این رفتار خواسته شود، هیچ جواب روشنی ندارند. کافی است به سابقه‌ی این رفتار در نمایشگاه‌های گذشته رجوع شود.

همان‌گونه که در بخش‌های دیگر فرهنگ و هنر کشور، بعد از کسب مجوز از نهادهای قانونی؛ با فشارهایی  از سوی نهاد و گروه‌هایی که به طور رسمی و شناسنامه دار‌ ،مشخص نیست متعلق و وابسته به کجا هستند و بودجه‌های کلان‌شان چگونه تأمین می‌شود؛ مانع ارائه‌ی این محصولات فرهنگی و هنری می‌شوند، در حوزه‌ی نشر کتاب هم از این موارد بسیار است. کتاب‌هایی که در دولت فعلی مجوز نشر گرفته‌اند و بارها تجدیدچاپ شده‌اند، ناگهان با بررسی‌های مجدد لغو مجوز می‌شوند و بدون هیچ توضیحی (تأکید می‌کنم) ناشر را ملزم به چیزی می‌کنند که در هیچ کجای قانون، بندی به آن اختصاص داده نشده است. بحث اعمال قانون نیست، اعمال زور و سلیقه‌ی عده‌ای است که آن‌چه را در عرصه‌ی فرهنگ و هنر رخ می‌دهد برنمی‌تابند و سلیقه‌ی خود و اکثر پدید‌آورندگان و مخاطبان آثار باارزش را یکی ندانسته؛ در نتیجه با اعمال روش‌های فرا قانونی و با سنگ‌اندازی و فشار، حرکت روبه‌جلوی حوزه‌های مستقل فرهنگی و هنری را با مشکلات عدیده‌ای مواجه می‌سازند. مدتی است که وزارت ارشاد در برخورد با ناشران از قانون(!) تعلیق استفاده می‌کند. یعنی اگر ناشری کتاب‌هایی به ارشاد ارائه کند که با سلیقه‌ی ممیزان همخوانی نداشته باشد یا از نظر محتوی مضر تشخیص داده شود (مانند آن‌چه بر نشرچشمه گذشته،بااستناد به خبرگزازی ایسنا)، یا موارد ممیزی و کتاب‌های غیرمجاز بیش از اندازه داشته و... آن ناشر تعلیق می‌شود و کار جدیدی هم از ناشر تعلیقی نمی‌پذیرند و با پاس‌کاری ناشر بین ارشاد و هیأت رسیدگی به تخلفات و قوه‌ی قضاییه، بدون این‌که پاسخ مناسبی به ناشر بدهند، مانع فعالیتش شده و پی‌گیری‌های مداوم ناشر به این‌جا ختم می‌شود که این مسئله خارج از مسئولیت وزارت ارشاد است.

از سویی ناشر که هیچ‌گونه دسترسی به باقی نهادهای (پیدا و پنهان) تصمیم‌گیری ندارد و تنها ارشاد را به عنوان نهاد قانونی و تصمیم‌گیرنده در این زمینه می‌شناسد، بدون این‌که به پاسخ مشخصی دست پیدا کند، می بایست دست از پی‌گیری کشیده و با نشان انتشارات دیگری به تولید اثر بپردازد یا این حوزه را ترک کند.

در حال حاضر چند ناشر با مسئله‌ی تعلیق روبه‌رو شده‌اند که علی‌رغم گذشت زمان زیادی از تعلیق، هنوز تکلیف نهایی این ناشران مشخص نشده است. نشر ثالث، نشر نظر، نشر پیدایش و نشرچشمه. نشر ققنوس و نشر نیلوفر هم به طور موقت تعلیق شده بودند و از قبل نیز نشر بازتاب نگار،اختران و آگاه لغو امتیاز شده اند. از سویی معاونت فرهنگی اعلام کرده بود که این ناشران(تعلیقی ها) می‌توانند در نمایشگاه حضور داشته باشند. اما امروز (2/2/91) توسط قائم‌مقام نمایشگاه کتاب به خبرگزای ایسنا و فارس، اعلام شده که نشرچشمه نمی‌تواند در نمایشگاه حضور داشته باشد و وضعیت نشرثالث نیز در ابهام است. این امر نشان‌دهنده‌ی این است که وزارت ارشاد به عنوان متولی امر در این موضوع بی‌اختیار است.

زمانی که گزارش یک خبرگزاری (فارس) می‌تواند مانع اعمال خواست‌های یک وازرت‌خانه شود و دولت را در تردید فرو برد، ناشران مستقل در چنین فضایی چگونه به کار خود می بایست ادامه دهند؟ از سویی تمایل بخش عمده‌ای از حاکمیت و نهادهایی در قم و حوزه‌ی علمیه و بخش‌های فرهنگی نهادهای نظامی (سپاه و بسیج) به این‌سو است که در عرصه‌ی کتاب به غیر از خواست‌ها و سلیقه‌های آنان کتاب و اثر دیگری منتشر نشود!همان گونه که در بقیه حوزه های فرهنگی و هنری چنین می خواهند.

به غیر از مشکلاتی که به حوزه‌ی اقتصادی نشر وارد می‌شود و تأثیرات سوء فراوانی که برای جامعه و فعالین این حوزه ایجاد خواهد شد، باید پرسید که تکلیف عرصه‌ی فرهنگ و هنر و ادب چه می‌شود؟ چرا این حوزه تا این اندازه ناامن و تحت نظارت نهاد‌های متفاوت است؟ چرا به یکباره اعلام نمی‌کنید که این حوزه با این کارکرد را نمی‌خواهید؟ حال که گمان می‌کنید بعد از سه دهه این حوزه با آن‌چه خواست شماست فاصله‌ی بسیار دارد، چرا تکلیف خود را با این مقوله روشن نمی‌کنید؟ یا پدیدآورندگانی پرورش دهید تا بتوانند! خواست‌های شما و مخاطبین را فراهم آورند، یا استقلال این حوزه را به رسمیت بشناسید و اجازه دهید طبق قواعد بازی و اصول حرفه‌ای این امر پیش برود.

می‌بایست این مهم را به قدرت‌نشین‌های نهادهای مسئول و غیرمسئول که همه‌چیز از جمله فرهنگ و هنر را در سیطره‌ی خود می‌خواهند گوشزد کنیم که در حال حاضر تنها سفیرانی که برای این کشور اعتبار و آبرو می‌آورند، سفیران فرهنگی همین نهادهای مستقل و آزاد هستند، که علی‌رغم همه‌ی شرایط سخت و پرمسئله‌شان، با همه‌ی توان آثار فاخر فرهنگی و هنری تولید می‌کنند. و شما علی‌رغم همه‌ی فشارها و مشکلاتی که بر سر راه‌شان ایجاد می‌کنید نتوانسته‌اید راه را بر آنان ببندید. به هوش باشید که در فردای فضای فرهنگی و هنری و تولید اثر، کسی از شما اجازه نمی‌گیرد. دنیای مجازی به‌زودی این فرصت را در اختیار همگان (همان‌گونه که اکنون برای بسیاری این نقش را دارد) خواهد داد تا هر چه می‌خواهند ببینند و بخوانند و بشنوند... دنیای مجازی از کسی مجوز نمی‌خواهد حتی اگر ملی‌اش کنید!

اندیشیدن ، هرگز متوقف نمی شود!

یا حق

شهروز م

 

اخبار مربوطه در سایت های ایسنا ،مهر،فارس

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1579234

http://isna.ir/fa/news/91020200659/%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%8A%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%A8

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13910202001027

 

لینک
سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شهروز م

   شماره 341...مرثیه برف   

 

مرثیه ی برف!

بر کبودی رد مانده از اعصار

                              ببار...

با آهنگ هشیاری این ترک های زنده

                            برقص...

بر تیزی این دیوار های بی رگ و پی

                            بلغز...

هیاهو کن

که تاول های برآماسیده ا زداغ های پی در پی

در خنکای بوسه های تردت؛رهایی آموزند!

                       تا این ژنده قبا

                      در گلوگاه بغض های آبستن،رخت بخت اش روشن شود!

سیل شو؛

بر برگ برگ اما و اگر

                   _  شاید_

 درو شوند حسرت ها و سرگشتگی ها

تا در عرق ریزان سرانگشتان گمنام،

بی قراری این خونابه ها

دل از تقدیر ما برگیرند.

ببار...دوباره ببار!

لینک
سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شهروز م

   شماره 340...در خدمت و خیانت اقای خاتمی   

 

در خدمت و خیانت خاتمی!

انتخابات دوازده اسفند به انتخاب مجدد آقای خاتمی شبیه تر بود تا نمایندگان مجلس. ولی این بار نه با رای مردم بلکه با رایی که خود به صندوق انداخت.

نتیجه  برای بسیاری از مردم، چه آنانی که رای داده و چه آنان که شرکت نکرده بودند، از پیش مشخص بود. اما انتخابات سنگ محکی شد برای شناخت بیشتر برخی چهره های سیاسی در فضای تحریم و عدم مشارکت.

قطعا آقای خاتمی ،از عکس العمل مردم در قبال رای دادن اش آگاهی داشت. اما بعید می دانم تااین اندازه واکنش شدید را پیش بینی می کرد. حرکت آقای خاتمی تمام انتخابات را تحت شعاع خویش قرارداد و انتخابات فرمایشی را به حاشیه برد.

پرسش این جاست:کار ایشان اخلاقی بود؟ به عنوان یک رفتار سیاسی حرفه ای، قابل تایید است؟نوع تازه ای از اصلاح طللبی است یا خیانت به  اهداف آن؟ واکنش ها، مورد قبول عامه بوده است؟

قبل از پاسخ به این پرسش ها بد نیست کمی به عقب برگردیم:

یک: انتخابات مجلس ششم دردولت اصلاحات روی داد که فضای باز تری نسبت به چند انتخابات قبلی مجلس بود.یکی از نامزد های مطرح تهران ،آقای هاشمی رفسنجانی بود که بخش تند روی اصلاح طلبان بنا نداشتند ایشان را در لیست ائتلافی قرار دهند و با این بهانه که قائل به هیچ فصل مشترکی با جناح راست نیستند، از قراردادن نام ایشان در لیست انتخاباتی حذر کرده اند.این رفتارافراطی بعد ها به ضرر کل جریان اصلاح طلبی تمام شد آن هنگام که در انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت، در دور دوم؛ با بسیج شدن کل نیروی اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب، سعی شان بر این بود تا در یک هفته از آقای هاشمی، یک قهرمان بسازند.

دو: رییس مجلس ششم آقای کروبی بود.ایشان در قضیه ی اصلاح قانون مطبوعات با مد نظر قرا ردادن حکم حکومتی تصویب این قانون را از دستور کار خارج کردند و همان موقع نیز  بسیاری به او خرده گرفتند و به روی گردانی از منش اصلاحات متهم شد. امروز آقای کروبی  بیش از یک سال ، در حصر خانگی است و یکی از پیشرو های جریان اعتراضی بعد از انتخابت ریاست جمهوری که سخت بر مواضع خویش ایستاده اند.

قصدم از روایت این دو واقعه، نقبی است به نتیجه ی افراطی گری و هیجان زدگی  در عرصه سیاسی ایران .آقای خاتمی همیشه اذعان داشته  که هر اتفاقی می بایست از درون نظام روی دهد و ایشان و بخش مهمی از جریان اصلاحات به این نظام دل بسته اند(به قولی اصلاح طلبان حکومتی ).و کسی نیست که بر این امر واقف نباشد و  افراط و خشونت خطوط قرمز این جریان است.آقای خاتمی هرگز نمی خواست و نه می توانست قهرمان باشد.و اصولا سیاست مدار شرایط پر تب و تاب نبود!

همان گونه که د رنامه ای خطاب به مردم د رتوجیه رای دادن نگاشته ، بیش از همیشه بر مسیر اصلاح طلبی ای که گمان می کند صحیح است صحه گذاشت و با آگاهی به این مهم که واکنش ها ی تند بیرونی در انتظار اوست،قدم دراین راه گذارده و ریسک اقدام اش را پذیرفت.

 

ما می توانیم آقای خاتمی را نبخشیم و منش اخلاقی ایشان را زیر سوال ببریم و اقناعی با نامه او رو به رو نشویم. اما گمان نگارنده بر این است چه بخواهیم و چه نخواهیم شاید روزی فرصت دوباره ما آقای خاتمی باشد.قطعا به عنوان یک چهره ی سیاسی که در مدیریت کلان نظام حضور داشته بدون اشتباه نبود.اما نمی بایست از خاطر ببریم که ما به او رای داده ایم دوبارهم رای داده ایم.و همیشه به حضورش دلگرم بوده ایم.حتی زمانی که نمی خواسته که باشد با اصرار او را به صحنه آوردیم، با علم به این موضوع که او در مقابل حاکمیتی که به رای مردم وقعی نمی گذارد، یارای ایستادن اش نیست. اما تنها کسی بود که داشتیم (درآن مقطع ) و باز اورا به میدان فرستادیم.حتی در انتخابات ریاست جمهوری گذشته اول به سراغ او رفتیم و برایش هورا کشیدیم. تا جایی که توانست با جنبش سبز همراهی و با حادثه دیده گانش همدردی کرد.اولین  مقام رسمی ای که بعد ازانتخابات از عدم مشارکت در انتخابات ها ی بعدی سخن گفت ایشان بود و خواهان تحقق شرایط اصلاح طلبان شد(عدم مشارکت نه تحریم) و بعد از نامه ی چهره های سیاسی در باره ی عدم تحقق شرایط انتخابات سالم به گمان بسیاری از ما تحریم  راهکار مناسبی تشخیص داده شدو به همین دلیل رای او، شوکی بود که به مجموعه فعالین سیاسی و بسیاری از مردم وارد کرد.

اما رفتار تندی که بیشتر در فضای مجازی(تا کمپین علیه خاتمی و فحاشی)  روی داد را نمی توان عمل پسندیده ای محسوب کرد.گرچه برای راقم این سطور شیرین تر بود که  رای نمی داد اما با توجه به مسائلی که بعد از انتخابات پیش آمده و کنش مردم در موردانتخابات مجلس، راه دیگری پیش روی نبود.حتی برخی چهره های سیاسی ،این کار راتایید کردند.

 

قرار بود اگر اتفاقی برای آقایان موسوی و کروبی رخ دهد ایران قیامت شود،حال بعد از یک سال حصر خانگی چه روی داد؟بدنه جنبش سبز چه میزان ا زتعهد و سازماندهی و یکپارچگی برخورداراست؟به غیر از عده ای محدود چه کسانی حاضر شده اند هزینه پرداخت کنند و همچون بها رعربی آن قدر در خیابان بمانند و به نتیجه برسند؟ در ازای جان باختن و زندانی شدن و آسیب دیدن معترضین، واکنش عامه مردم چه بود؟

 

شاید تردید در پاسخ به این پرسش ها، آقای خاتمی را د راین موقعیت قرا رداد تا با زهم به صندوق های رای و چانه زنی با حاکمیت روی آورد تا روزنه اصلاحات باز بماند و از سویی با نوشتن جمهوری اسلامی در یک حوزه ی دور ا ز مرکز  نکاتی را یاد آوری کند!

نمی توان از مردم طلبکار بود که چرا نیستند وبا توجه به این که اکثرا معترض و منتقد شرایط موجود هستند، منفعل عمل می کنند.بررسی دقیق و کارشناسی این مهم از مجال این مقال و توان این قلم خارج است.نه ایران  کشور عربی است و نه مردمش  به آن اندازه به بهار ایرانی احساس نیاز می کنند و نه حاکمیت آن، به قاعده بازی تن می دهد.  زمان بیشتری می بایست منتظر بودتا جامعه به آن اندازه از آگاهی دست یابد تا لذت زندگی در شرایط آزادی و عدالت را بهتر درک کند و همراه جنبش اعتراضی گردد.در نتیجه ،گمان برخی چهره های سیاسی از جمله آقای هاشمی و خاتمی و دیگر اصلاح طلبان درون حاکمیت، بر این است تنها چاره در شرایط امروزی تعامل(امتیاز دادن و گرفتن) با حاکمیت و تن دادن به برخی مصالحه ها برای دست یافتن به وضعیتی بهتر است. و امید به روزی که حاکمیت با درس از گذشته فضا را برای حضور حداکثری باز نماید و به این بیاندیشد که تنها راه نجات، در گرو ارج نهادن به خواست قلبی مردم است.این مهم را هم فرامو ش نکنیم ما در حال حاضر هیچ جایگزینی برای ساختار سیاسی فعلی نداریم و هر گونه اقدام قهرآمیزی طی شدن راهی است که در بهمن پنجاه وهفت تجربه شد.ما اصلاحات را انتخاب کرده بودیم و آقای خاتمی نماینده ی آن گفتمان بود و اورا  تا به این جایگاه رسانیدم.ما در خرداد هشتادو هشت نیز به اصلاحات روی آوردیم که بعد از آن چه روی داد ؛ هر روز سقف اصلاحات ما بالاتر رفت و شاید بسیاری به این نکته رسیدیم که اصلاحات از درون پاسخ گو ی خواسته های ما نیست و باید راهبرد تازه ای در رسیدن به اهداف ملی جنبش اعتراضی تدوین کرد.

ذکر چند نکته:

یک: رای آقای خاتمی  و عکس العمل های بعد آن، بار دیگر وزنه ی سیاسی  اش را به رخ حاکمیت کشید.گرچه برخی رسانه های حکومتی بر واقعه ی دوازده اسفند مشکوکانه دامن زدند تا با متن شدن رای آقای خاتمی، خود انتخابات به حاشیه رفته و با خیالی آسوده  به مهندسی نتایج بپردازد!

دو: با توجه به واکنش های روی داده و تاثیر آن بر فضای انتخابات و توقع عام وخاص  از آقای خاتمی ،صحیح تر به نظر می رسد تا شخص ایشان نیز به جایگا ه و تاثیر گذاری خود بر جامعه بیش از پیش پی ببرند. و بدانند که رفتار ایشان چه پیامدهایی به همراه خواهد داشت.شاید  به این امر واقف می بودند تصمیم دیگری اتخاذ می کردند و یا توجیه مناسب تری ارائه داده تا طرفدارا نش در مقام دفاع ، موضع بهتری داشته باشند.

سه: تحریم انتخابات نتیجه دلخواه تحریم کنندگان را در پی نداشته و توقع هارا بر آورده نکرده است.گرچه توانسته سایه سنگینی بر فضای انتخابات بیافکند تا جایی که دولت و حاکمیت به فهرست سازی و آمار سازی روی بیاورد و با ارائه اعداد و ارقام دورغین برای خود مشروعیت فراهم نمایند. ازاین منظر تمرین مناسبی بود که در صورت روش اجرایی بهتر نتیجه بهتری هم می توانست داشته باشد.اما در مجموع می توان گفت تحریم انتخابات مجلس (با توجه به رویکرد مردم در شهرستانها )راهبرد مناسبی نبود!

 

در خاتمه :آقای خاتمی و همراهان ایشان خودرا اصلاح طلب می دانند و حاضر نیستند به قیمت از دست رفتن هه چیز به خواسته های خود برسند.منش سیاسی شان این گونه است.اغلب کسانی که ما چشم به دهانشان دوخته ایم هنوز حاضر به پذیرفتن اشتباهاتشان در این سه دهه نیستند و درباره بسیاری مسائل مناقشه برانگیز سکوت می کنند.اگر ما رو به سوی  این طیف سیاسی داریم ،باید طبعاتش را هم بپذیریم. و از خاطر نبریم ؛ مسیر اصلاح طلبی ،راه طولانی و پر فراز و نشیبی  است .

نمی توان در قامت اصلاح طلب، انقلابی رفتار کرد و یا در لباس انقلابی گری، اصلاح طلبی پیشه کنیم.

 

یا حق.شهروز م

 

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شهروز م

   شماره 339...گزارش یک انتخابات از پیش تعیید شده!   

 

گزارش یک انتخابات از پیش تعیین شده!

 

انتخابات مجلس نهم اولین رویارویی حاکمیت با مردمی است که در این سه سال اخیر نقش چندانی در اعتراض های پس ا زانتخابات نداشته اند و بیشتر نظاره گر ماجرا بوده و پای خود را از مناقشات بعد از انتخابات بیرون کشیده اند.مردمی که عمده ی آن ها رامی توان معترضان خاموش یا منفعل نامید. که تنها درایام انتخابات با حضور در پای صندوق های رای مشارکت سیاسی و اجتماعی  خودرا به رخ می کشند و فارغ از رفتار حاکمیت نظر خود را اعلام می کنند.

اگر بنا باشد نمودار ابتدایی از  درصد کسانی که د رانتخابات شرکت می کنند ارائه دهیم می توانیم به این اعداد و ارقام برسیم.تقریبا سی درصد مردم ایران د رهر شرایطی  در انتخابات بدون توجه به شرایط و مرز بندی ها شرکت می کنند.گویی این امر یک فریضه و یا بخشی از زندگی روز مره است. نزدیک به ده تا پانزده درصد به خاطر  برخی ملاحضات از قبیل کاردر ادارات دولتی و یا  آموزش و پرورش  و  مناسبات، در انتخابات شرکت خواهند کرد. می توان نتیجه گرفت که جمهوری اسلامی همیشه چهل درصد(حداقل) مردم را پای صندوق های رای خواهد داشت.ولی این میزان رای برای حاکمیت هرگز مطلوب نیست و به حداقل شصت درصد رای برای کسب مقبولیت و ژست بین الملی نیاز دارد.از سویی بیست و پنج تا سی درصد مردم تقریبا پای صندوق نمی روند و می ماند سی تا سی و پنج درصد جمعیت خاکستری که به انگیزهای خاصی برای رای دادن نیاز دارند.مثل دوم خرداد و یا بیست و دو خرداد و مجلس ششم. که نقش بسیار تعیین کننده ای دارند.

تمام سعی حاکمیت جلب نظر درصد قابل توجه ای از جمعیت خاکستری است. جمعیتی که به سادگی پای صندوق رای نخواهد آمد.که می بایست با ترفندی این جمعیت را به را دادن تشویق کرد.

بعد از انتخابات سال هشتاد و هشت این جمعیت خاکستری که هر از گاهی به شرایط بهتر امید وار می شده این بار امید خود را به صندوق های رای از دست داده وتاسف بار تراین که همراهی آن  درصدی که هر گز پای صندوق های رای نمی آمدند(که در این مورد خاص آمده بودند) را  از دست داده است.به خصوص با موضع گیر ی های دو پهلو و بعضا مشخص(عدم شرکت د رانتخابات ) چهره ها ی پیشرو اصلاح طلب واپوزسیون و غیره...که در بسیاری مقاطع انتخابات را یک فرصت می شمردند ؛ این طیف از مردم با صندوق های رای قهر کرده و به آن روی خوش نشان نخواهند داد. به همین دلیل حاکمیت می بایست نقش تازه ای بازی کند تا بتواند حضور مردم پای صندق رای را به آمار مطلوبی برساند. این بار دو طیفی مقابل هم صف آرایی کرده اند که تا پیش از این  کنا رهم و تمام قد مقابل اصلاح طلبان و دگر اندیشان ایستاده بودند و حال که خیال خود را از بابت نیروهای معترض و منتقد آسوده می بینند برای کسب قدرت بیشتر با هم به مقابله بر خواسته اند.

زمانی که ناظر انتخابات و مجری از یک طیف و گروه نباشند احتمال تقلب بسیار پایین  و یا برای طرفین سخت خواهد بود.نهایتا شورای نگهبان همچون دوره  ششم مجلس ،برخی صندوق ها را باطل اعلام می کند.پس دو طرف ماجرا باید حضور قوی و برنامه ریزی شده برای شرکت د رانتخابات با برگ های برنده ؛ داشته باشند.

 

گرو های عمده فعلی شرکت کننده در انتخابات را.به چهاردسته کلی می توان تقسیم کرد:

یک ­­. اصول گرایان : که خود به دو دسته تقسیم شده اند و برخی زعامت آقای مهدوی کنی و قدیمی های این جناح را پذیرفته و برخی نپذیرفته اند.طرفداری از رهبری شاخصه مهم این گروه است و حمایت بخش عمده ای از سپاه و روحانیت و دستگاه قضایی و شورای نگهبان را با خود دارد.

دو.  طرفداران دولت: که تا این لحظه کسی فهرست مشخص و کاملی از آنان را نمی شناسد و در سایه به سر می برند گرچه  اشخاصی که با تابلوی آبادگران جهادی اعلام موجودیت کرده اند می توانند وابسته به دولت باشند.حتی نزدیکان اسبق آقای رییس جمهور! هم با صحنه سازی و فریب رقبا که د رنقش اصول گرایان جدید موضع گرفته اند با محوریت آقای مصباح را هم می شود دراین گروه قرارداد. حامیان این طیف بخشی از نیروی های بسیج و حزب اللهی وروحانیون جوان حوزه و چهره های جدیدی که د رعرصه مدیریت کشور صاحب منصب شده اند.امید بیشتر این طیف مردمی است که برخی سیاست های افتصادی دولت از قبیل یارانه ها و شعا رهای مبارزه با فساد وغرب ستیزی و حتی مقابله با رهبری برای شان جذاب بوده است.

سه . بخشی از اصلاح طلبان: کسانی که در مجلس فعلی حضور دارند و یا به نوعی اصلاح طلب حکومتی خوانده می شوند و در عقبه آن ها پیوند هایی با جبهه دوم خرداد وجود دارد.این گروه بیشتر همراهی مردم را در شهر های دور از مرکز که نامزد شده اند فارغ از دسته بندی سیاسی، با خود دارند. و چندان امیدی به شهر های بزرگ ندارند.

چها ر.  چهره های مستقل: که بعداز انتخابات در فراکسیون ها و ائتلاف های داخل مجلس بسته به شرایط به یکی از گروه ها کشیده می شوند. که بیشتر در منازعات محلی و قومی و حتی فامیلی صاحب رای می شوند و یا از دل دعواهای جناح های رقیب در حوزه های رای و شکسته شدن رای اکثریت به مجلس راه پیدا می کنند.

 

 رقابت اصلی بین دو طیف ابتدایی است .د راین مبارزه طرفداران دولت که به هیچ قاعده ای ملزم نیستند با برهم زدن بازی قصد دارند که اکثریت مجلس را به دست آورند و یا حداقل مانع این شوند که طرفداران رهبری اکثریت را به دست آورند.

حاکمیت و دولت با جدال رسا نه ای کاذب سعی بر این داشته اند تا شور کاذبی به انتخابات تزریق کنند  که تا این لحظه نتوانستند به این مهم ،در شهر های بزرگ دست پیدا کنند.از طرفی مسئله انتخابات در شهر های کوچک و مناطق روستایی شکل و سمت و سوی دیگری دارد  و چندان متاثر از دعواهای سیاسی نیست.از سویی تحریم انتخابات توسط عمده منتقدین و معترضان و صدور بیانیه های متفاوت از طرف چهره های سیاسی  تا حدی توانسته مسئله تحریم را برای حاکمیت( برا ی اولین بار) جدی سازد.حتی بر طبق گزارش مراجع معتبر حکومتی و نظر سنجی ها در صد زیاد ی از مردم تمایلی به اخبار انتخاباتی ندارند.

 

پس این کارزار هیجان دیگری می طلبد تا مردم را نسبت به انتخابات حساس تر سازند.شاید همین روزها با اعلام دستگیری جاسوسان و یا کوبیدن بر طبل جنگ و ایجاد حس نا امنی بین مردم (با توجه به  مسائل عراق و افغانستان ) و این که حضور مردم دشمنان را در رسیدن به اهدافشان  نا امید می کند مردم را در این دوراهی قرار دهند تا از بین گزینه های بد و بدتر یکی را انتخاب کنند و یا با توجه به زاویه دار شدن دولت با رهبری مردم در این تقابل  به سمت دولت گرایش پیدا کنند و پای صندوق های رای بروند و به همراهان دولت رای بدهند. و حتی با تخریب بیش از پیش معترضان و وابسته دانستن آن ها به سرویس های اطلاعاتی غرب مثل گزارشی که در سایت گرداب منتشر شد( که احتمال پخش اعترافات تلوزیونی  دستگیر شدگان اخیر زیاد است ) اعتراض های بعد از انتخابات را کم اعتبار سازند تا برخی از مردم امانت داری نظام در نتیجه آرا  راباور کنند.

در پی ناکامی حاکمیت برای به میدان آوردن بخش مهم تر چهره های اصلاح طلب و حتی مذاکره با سران جنبش اعتراضی ؛موفق به جریان سازی برای یک شور انتخاباتی نشده است.از سویی چه دولت و چه حاکمیت به خوبی بر این امر واقف هستند که تنها حضور قوی اصلاح طلبان می توانست موازنه را به نفع دیگری به هم بزند که این امر میسر نشد.و حتی اگر چنین نیز نمی شد اکثرمردمی که پیشتر تکیه گاه اصلاح طلبان بوده اند پا به عرصه نمی گذاشتند.در نتیجه مردمی که در شهرستان های دوراز مرکز و شهر های کوچک و روستا ها زندگی می کنند از بین گزینه های پیروان رهبری و دولت به سوی دولت کشش  خواهند داشت و این خطری است که حاکمیت احساس کرده است.

 

احتمال اول: حاکمیت با دولت بر سر کرسی های آینده مجلس و سهم هر کدام به توافق رسیده(با توجه به بر گ های برنده دولت) و امر انتخابات صرفا نمایشی است برای مقبولیت نظام و دفع خطرات احتمالی خارجی.

احتمال دوم : در صورت بر هم خوردن قاعده بازی و عدم حصول نتیجه دلخواه حاکمیت با ابزار شورای نگهبان و ابطال صندوق ها و نتیجه  برخی آرا، این موازنه را به سمت خود سنگین تر می سازد.

احتمال سوم : فارغ از این که نتیجه ی انتخابات چه باشد ؛دولت و رهبری علنی تر از قبل رو به روی هم قرار می گیرند ورهبری با ابزار مجلس فعلی و قوه قضاییه و سپاه، دولت را برکنار می کند.که در این صورت شرایط جدیدی برای آینده کشور رقم خواهد خورد.

 

حال باید دید ثمره این کشمکش های درونی نظام بین کسانی که تا همین اواخر خودی  محصوب می شدند ؛ چه خواهد شد.

شهروز م

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - شهروز م

   شماره 338...مرثیه خوانی بر انقلابی که شهید شد!   

 

مرثیه خوانی بر انقلابی که شهید شد!

..سی و سه سال از انقلاب اسلامی ایران گذشته است. بعد از سه دهه، پرسش های مهمی مطرح است که می بایست به آن پاسخ گفت. پرسش هایی متفاوت از  نسل های متفاوت.نسلی که در انقلاب حضور داشته واز نزدیک شاهد آن روزها بوده و یا مستقیم درگیر مبارزه برای سقوط رزیم گذشته، که بعداز اندکی به جبهه های جنگ رفته تا پاسدار انقلاب و دستاورد هایش باشد.و نسلی که انقلاب و حتی جنگ را هم ندیده وفرزند دنیای جدیدی است که قواعد خاص خود را دارد و از نظرش جلوی هر چیزی می توان علامت سوال گذاشت!

 پرسش ها را می توان خلاصه کرد به:

- انقلاب به چه هدفی روی داد؟

- بنا بود بعداز انقلاب چه اتفاقی رخ دهد و شرایط اجتماعی، سیاسی، اقتصادی کشور چه سمت و سویی می یافت؟

- چه کسانی با چه تفکری دراین انقلاب نقش های اساسی راایفا کرده اند و در حال حاضر کجا و در چه شرایطی هستند؟

- تفاوت ها و شباهت های  نظام فعلی و قبلی چه بوده و بنا بود چه باشد؟

- و مهمتر از همه؛به اهداف انقلاب رسیده ایم؟!

 اگر بخواهیم پاسخی به این پرسش ها بدهیم می بایست ابتدا شرحی مختصر از شرایط قبل  انقلاب و چگونگی حکومت در دوران پهلوی ارائه کنیم.گرچه بارها در کتب و مقالات و روایت های تاریخی به آن پرداخته شده اما به طور خلاصه می توان گفت:یک نفر (شاه ) بر کشور حکم می راند و رفته ر فته بر تمامی ارکان کشور حتی گاه در جزییات نظر اول  و آخر را اعمال می کرد.حلقه ای از نزدیکان و اقوام بر شرایط مسلط بوده که غالبا به خاطر منافع شخصی، متملق گویانی بوده اند که شرایط واقعی را به شخص اول ارائه نمی دانند. جو پلیسی  حاکم و دستگاه امنیتی نظام شاهنشاهی برخورد ها ی تند وخشنی با مخالفان داشته و بسیاری از انتقاد ها ی چهره های سیاسی را بر نمی تافت.زندان ها پر از زندانیان سیاسی و هر از گاهی دسته دسته اعدام و شکنجه و تبعید می شدند.فعالیت آزاد احزاب مستقل ممکن نبود. بخشی عمده ای از ارازل ایفا گر نقش پیاده نظام حاکمیت بوده  و بسیاری از مردم در شرایط اقتصادی نا مساعدی به سر می برده وبهره ای از درآمد ناشی از نفت نداشته اند و فساد اخلاقی نیز در جامعه رو به گسترش بود.

گرچه سیستم، کشور را به سوی مدرنیته رهنمون می ساخت و در بسیاری بخش ها کار به دست کاردانان سپرده می شد و برنامه ریز ی هایی صورت می گرفت که برخی حتی تا زمان ها ی اخیر به اجرا رسید، اما درآمد غیر قابل پیش بینی و سرشار نفت  که به قول  مدیران برنامه وبودجه آن زمان سیلی بود که در ازای درخواست باران جاری شد شاه خود را در حد یک امپراطور(شاهان باستانی ایران ) دید. و در نهایت مهمترین بخش آزادی  یعنی آزادی سیاسی و آزادی بیان وجود نداشت گرچه در برخی بخش ها فضای نسبتا بازی حکمفرما بود...

آن چه ضعف های سیستم پهلوی به اختصار شمرده شد انگیزه ی اصلی مبارزه بر علیه نظام شاهنشاهی بود.نظامی که تن به هیچ گونه اصلاحات و محدودیت قدرت نمی داد و گاه خودرا نماینده خدا بر روی زمین می دانست و هر صدای مخالفی را خاموش می کرد.به همین دلیل راهی جز سرنگونی باقی نگذاشت.

از سال پنجاه وشش به بعد مبارزات مردمی شکل تازه و گسترده تری به خود گرفت .و نقش مذهب در مبارزات پر رنگ تر می شد.  مذهبیان(روحانیون و وابستگانشان ) وعده جامعه ای آزاد در سایه اسلام داده بودند  وبخش عمده ای از مبارزان که از دل نیروی های مذهبی برخواسته بودند به سوی شعار استقلال آزادی جمهوری اسلامی کشیده شدند تا در نظام جدید مبتنی بر دین، جامعه به  خواسته های خود که در نظام پهلوی سرکوب شده بود دست یابد.  ودربهمن پنجاه وهفت انقلاب به اولین هدف اش که سرنگونی  نظامی شاهنشاهی و موروثی بود رسید!

بعد از سی وسه سال جمهوری اسلامی که با شعار آزادی و عدالت و استقلال  و حاکمیت ملی و کرامت انسانی و حمایت از محرومین بنا شد ؛کجاایستاده است؟

یک شخص بر تمامی ارکان نظام سایه افکنده و بر تمامی جز و کل نظارت و دخالت دارد.به جای اتکا به نیروی مردم به قدرت نظامی و شبه نظامی تکیه کرده است.علی رغم وجود مکانیزم انتخابات درایران ، تعیین کننده اصلی نتایج انتخابات شخص او ست.نمایندگان مجلس،وزرا،دولت و رییس جمهور باید با نظر مساعد ایشان مشخص شوند  و اگر هم در شرایطی هم چون دوم خرداد و مجلس ششم امر ولایت اجرا نشد، همه گونه کار شکنی ها و بحران سازی ها سر راه دولت و مجلس اعمال می شود.آزادی سیاسی(اگر چیزی مانده باشد) هر روز محدود تر تا جایی که  انتقاد ها ونصایح نزدیکان حاکمیت هم، تحمل نمی شود.زندان ها هر روز شاهد حضور  روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و اجتماعی است که به وضع موجود انتقاد دارند. به عنوان نزدیک ترین نمونه ،در انتخابات بحث برانگیز ریاست جمهوری دهم و تقلب و اعمال نظر در رای ها، کشور با شرایطی مواجه شد که به جای مدیریت صحیح  ؛  مشکل را با حصر و حبس و زندان و کشتن معترضان فیصله داده اند ! مقام رهبری تا جایگاه الهی ارتقا یافته و اطرافیان مورد وثوق شان عده ای محدود  از خویشان و معتمدان و نظامیانی که در تملق از هم پیشی می گیرند و حقایق را وارونه جلوه می دهند و اگر گزارشات صحیحی هم به دستش می رسانند به جای حل مسئله با پاک کردن صورت مسئله از آن می گذرند!

بعد از سی و سه سال ،  کسانی که روزی ارکان نظام بوده اند ؛ خائن و جاسوس وسر سپرده غرب معرفی شده و حاکمیت ریشه مشکلات را تنها د رخارج از کشور و رسانه های غربی و دول غربی می دانند و به خاطر منافع شخصی و گروهی با هوچی گر ی و پرونده سازی و افترا شخصیت های برجسته را از میدان خارج کرده وخود بر جایگاهی که لیاقتش را ندارند تکیه می زنند. تمام شعار استقلال  در مخالف خوانی با قواعد بین الملل حتی به بهای قربانی کردن منافع ملی و ایجاد اعتبار کاذب و دشمنی های سود آور و از سوی دیگر باج دادن های بی ثمر به برخی کشور ها تا بتوانند رای این کشور هارا در مجامع خارجی داشته باشند؛ خلاصه شده است. نه از عدالت اجتماعی خبری هست نه عدالت اقتصادی.چرخش نخبگان و استفاده از تمامی ظرفیت های ممکن خیالی بیش نیست.تعداد مخالفان نظام که اعدام شده اند از کشته شدگان قبل از انقلاب  (با توجه به آمار بنیاد شهید ) بیشتراست.شرایط فرهنگی نا بسامان و در محاق بودن اصحاب فکر و فرهنگ و رسانه  های مستقل و نفوذ دستگا های امنیتی و نظامی در تمامی فعالیت های سیاسی و اقتصادی.جو پلیسی شدید و حتی دخالت در زندگی و حریم خصوصی آحاد ملت. نبودامنیت وآرامش در تمامی بخش ها. فراگیری فسادو...!

می توان فهرست بلند بالایی را بعداز سی و سه سال از حاکمیت جمهوری اسلامی بر سرنوشت مردم، مهیا کرد که هیچ کدام جز اهداف انقلاب نبوده و آن چه که بر جای مانده همانی است که نه تنها در نظام سابق بود بلکه در بسیای موارد پیشی گرفته است!

شاید برخی پیشرفت هایی که در در بخش عمران و آبادی و توسعه علوم وفن آوری و...در این مدت شده را یک جهش بزرگ و موفقت بدانند.اما این  ها جز اهداف اولیه انقلاب نبوده است.اصولا در تمامی حکومت های استبدادی در بخش هایی نظیر سواد عمومی بهداشت و ورزش و عمران پیشرفت هایی خواهد بود تا به این ترتیب از این پیشرفت ها شلاقی برای سرکوب مخالفان بسازند. و این پیشرفت ها چندان مدیون نظام خاصی نیست.در دوران پهلوی نیز مسیر همین بود و قطعا بهتر از امروز به این شرایط_ با توجه به اعتبار بین المللی که در آن زمان و پذیرش آسان ایرانی ها در کشو رهای غربی وتوسعه یافته و دیپلماسی که وجود داشته _ می رسید.همان گونه که در کشورهایی چون شوروی سابق، چین فعلی و ...وجود داشته و دارد.اما انسان ها به چیز ها ی مهمتری به غیر از تکنولوزی پیشرفته نیاز دارند.

داوری آسان به نظر می رسد.جمهوری اسلامی در بسیاری بخش ها نه تنها به اهداف انقلاب نزدیک هم نشده بلکه به بسیاری هم خیانت کرده است.بنا بود در سایه اسلام، کشور در فضای آزادی و عدالت و امنیت و با حق انتخاب برای یکایک مردم و حفظ حریم خصوصی به سوی چشم اندازی از پیشرفت و توسعه ای همه جانبه گام برداریم و با ساختن کشوری نمونه با مدیریت اسلامی الگوی مناسبی برای کشور های منطقه و چه بسا دنیا باشیم.نه این که بعد از سی و سه سال به جایی برسیم که در کوچه وخیابان و حتی برخی مبارزان آن دوره بشنویم که بگویند در زمان پهلوی هم شرایط به این بدی نبود واز نظام پادشاهی به سلطنت دینی ( که مورثی می شود)برسیم!

انقلابی که با آن شعار ها و وعدها دل از بسیاری ربود؛باید از خود بپرسد تحقق آن شعا رها چه شد؟در جمهوری اسلامی که حتی نخواستند لفظ دمکراتیک به آن اضافه شود اخلاق اسلامی کجای معادلات است؟عدالت علوی در کدام دستگاه قضایی اعمال می شود؟برابری ها به چه شکل نمود پیدا کرده است؟حق انسانی مخالفت و نقد و بیان آزادانه ی حقایق و مسائل بدون ترس ،  چگونه روی می دهد؟چرا رفتار حاکمیت به گونه ای شده که نه تنها ا زدل اسلام مردم سالاری بیرون نیامده بلکه ارزش و منزلت دین هم در جامعه هر روز کمتر می شود؟...و بسیار پرسش هایی که این روزها  ذهن هر شهروند مسئول و آگاهی را درگیر ساخته که اگر پاسخ مناسبی از سوی حاکمیت برای پرسش هایش نیابد خود به شکل خاص به پرسش هایش پاسخ می دهد!

و د رنهایت...پاسخ خون تمامی کسانی که در راه آزادی و عدالت و تمامیت ارضی و سرافرازی ایران جان ومال و زندگی خود را داده اند؛با چه کسانی است اگر بپرسند چرا به ما خیانت کرده اید؟ثمره ی جان فشانی های ما چه شد؟ این همه هزینه و خون دل خوردن ها و صبوری ها، برای چه بود؟انقلاب ما این بود؟

آن چه در سطر های بالا نگاشته شده است ، بیان بخش کوچکی از آن چه این روزها پرسیده می شود.نگارنده هم چون بسیاری جمهوری اسلامی را باور داشت که با فرو افتادن پرده ها این باور امروزه تنها یک خود فریبی است.کاش می شد برگشت به بهمن پنجا و هفت و از نو آغاز کرد.که این دیوار از پی بر خشت کج بنا شده است!

یا حق.

17/11/90

لینک
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ - شهروز م

   شماره 337...ندا اقا سلطان نماد یک بیداری!   

 

ندا آقا سلطان نماد یک بیداری!

...سال هشتاد و هشت را می بایست سال شهروندان مسوول نامید.شهروندانی که حاکمیت برای رای و نظرشان چندان ارزشی قائل نشد و در نهایت به رای شان خیانت کرد. بعد از انتخابات ، مردمی که دیدند رای شان به تاراج رفته و در سبد نالایقی ریخته شده ؛ منتظر کسی نمانده و قدم به خیابان نهادند.تا جایی که رهبران جنبش سبز با فروتنی خود را همراهان جنبش نامیدند.و اگر منصافه برخورد کنیم؛ چنین بود.

اکثر کسانی که در آن روزها بازداشت شدند و یا در خیابان ها زخمی و کشته شدند مردم عاد ای بودند که حق خود را فریاد زدند.

 جنبش سبز،  بخش عمده  حرکت اش را مدیون حضور بانوان دراین عرصه بود.از همان روزهای قبل انتخابات و تبلیغات های انتخاباتی حضورشان چشمگیر بود که پیشرو تر از مردان در تمامی عرصه ی انتخاباتی حضور داشته اند.به خصوص با حضور خانم رهنورد در مبارزات انتخاباتی  کنار همسرش آقای موسوی ؛ مهر تایید و همراهی دیگری بود بر حرکت و حضور زنان.از فردای اعتراضات چه بسا در بسیاری از تقاطع های جنگ و گریز خیابانی در شهر ها این زنان بودند که پیشتاز و شجاعانه عمل می کردند.

بسیاری از بازداشتی ها و زخمی های اعتراضات زنان بودند.و در همان روزهای پر التهاب جهان نظاره گر یک ویدئو از لحظه کشته شدن یکی از این شیر زنان بود.ندا آقا سلطان.

کسی که بعد ها به یکی از چهره ها و نماد های اصلی جنبش سبز مبدل گشت.در تمامی دنیا هر جا که تجمعی برای حمایت از جنبش سبز ایران شکل می گرفت تصویر ندا بود که دست به دست می گشت.چهره ها ی هنری بزرگ دنیا با نام او ترانه خواندند و نقاشی کشیدند و مجسه ساختند.

گویی نماد جنبش سبز می بایست از دل یک زن بر میخواست تا تمامی مرارت ها و مصائبی که زنان به خصوص در طول این سی سال با آن مواجه بودند نمود عینی و بیرونی پیدا کند.ندا نماد شد چون بار بزرگی از جنبش سبز بر دوش زنان حمل می شد.

گفته می شود که حتی ندا رای هم نداد ولی نتواسنت نسبت به آن چه که بر مردم اش رفت بی تفاوت باشد و هم پای باقی زنان و مردان سرزمین اش قدم به خیابان گذارد و جان اش را فدا کرد.

امروزه ندا تنها یک نام نیست.یک تاریخ تولد و مرگ نیست.سنگر قبری در قطعه 257 بهشت زهرا نیست.ندا آقا سلطان یکی از اصلی ترین نماد اعتراضی مردم ایران است.هر کجا نام او و یاد اوست اعتراض هم هست.نمی توان از ندا آقا سلطان گفت و نوشت  ولی از اعتراض و جنبش سبز مردم ایران حرفی نزد.ندا آقا سلطان، نماینده بخش بزرگی از زنان این سرزمین است که بسیاری فقط در این همین دو سه سال هزینه های گزافی برای جنبش اعتراضی مردم پرداخت کرده اند. کافی است در یک جستجوی کوتاه نام های فراوانی  بیابیم که یا جان خود فدا کرده اند و یا روزگار خود را در زندان های حاکمیت سپری می کنند.

نگاه آقا سلطان؛ شاید آخرین نگاه یک نسل معترض بود که درآخرین لحظه به دوربین خیره شد و پیام نسل را منتقل کرد. نگاهی که فراموش کردن اش(حتی برای حاکمیت) سخت است و خونی که از گلوی اش جاری شد جان تازه ای خواهد شد که بر رگ های خشک مردمان خاموش این سرزمین جاری می شود. تا روزی بیدار شوند.

ندا آقا سلطان، نماد اعتراض مردم ماست.مردمی که نه رییس بودند نه وزیر نه وکیل و نه دبیر حزب و نه چهره ی مطرح اجتماعی..مردمی ساده و مسوول که نسبت به سرنوشت خود و آینده کشور  احساس خطر کرده و فریاد کشیدند: رای ما کجاست؟!

حتی اگر پاسخ این فریاد از جنس گلوله ای بوده که بر گلوی ندا ها نشست...!

یا حق. شهروز م

10-11-90

لینک
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ - شهروز م

   شماره 336...به بهانه ی تولد ندا اقا سلطان   

 

به بهانه ی تولد ندای عزیز ما:
هم نام آفرینش

یک به یک راند
درگاهیان خام بی مقدار
دست سایید بر پیشانی خسته:
خاک آورید از آسمان هفتم                                          
آب زمزم اش زنید                                                      

نشست سخت بر فر آفرینش
لبخند می زد و اشک می ریخت!
قطره قطره جبروت اش،از پای می ایستاد                                              
-
لیک-                                                                             
جان می گرفت گویی حماسه ای...                                                              

رو به سوی تخت گاه اساطیر:
سلام اش دهید...سلام اش دهید...

باری همه ی هستی،در تعظیم دوباره می لرزید
ابلیس هم
در وسوسه ی سجده،ته مانده ی غرورش را به باد می داد!

بخت اش نوشت و خون بارید
رخت اش پوشاند و سبزه رویید
پیچیده بر عزت قسم رهایی
بر سفیدآبی از حریم نور
بر سحاب تقدیرش نشاند

آه کشید...های کشید...

میان هلهله ی رقصانه آفتاب و برگ
پرسیدند:نام اش؟
رو به شکوه منظرش شماره شماره گفت:
هزار ساله می شود                                            
در شب ها                                                      
در روز ها                                                      
در بازآغوش من!                                             
هم نام من اش بدانید...                                       
شکسته می رفت و می گفت:هم نام من!                                                        
..............
.................
ندای جان ما...تولدت مبارک.
لینک
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ - شهروز م

   شماره 335...آقای نوری زاد؛لطفا دیگر ننویسید!   

 

آقای نوری‌زاد؛ لطفاً دیگر نامه ننویسید!

مادر شهید سهراب اعرابی خود را به من می‌رساند و با من به دور شدن شمامی‌نگرد. به او می‌گویم: از خون فرزندتان بگذرید بانو. می‌گوید: گذشتم. همان لحظه‌ای که این مرد ذره‌ذره بر خود پای می‌نهاد و از مردم حلیت میطلبید، گذشتم.

                                                                     بخشی از نامه‌ی هفدهم نوری‌زاد به رهبری

 

 

نامه‌ی هفدهم آقای نوری‌زاد با بازتاب‌های متفاوتی مواجه شد. برخی اشک ریختند و برخی مشکوک‌تر از قبل به این روندی که آقای نوری‌زاد پی گرفته است، نگاه می‌کنند.

در این شکی نیست که آقای نوری‌زاد، دیواری از قداست را، که همچون هاله‌ای کذایی دور مقام رهبری را احاطه کرده بود، فرو ریخت. برای بسیاری از ما این‌که کسی از داخل سیستم حاکمیت این‌گونه به شخص اول مملکت می‌تازد ــ در آن روزهای خون و خروش ــ حس خاصی به همراه داشت، تا آن‌جا که حتی به خاطر همین نامه‌ها تاوان پرداخت و به حبس رفت. فرو ریختن این دیوار موجب شد تا موجی از نامه‌نگاری‌ها جریان یابد که می‌توانست اتفاق مبارکی باشد و هر کس با هر جایگاهی به این نکته رسید که می‌تواند رهبری یک نظام را مورد خطاب قرار دهد.

 رفته‌رفته نامه‌های آقای نوری‌زاد شکل افشاگرانه‌ای از خلوت حاکمیت به خود گرفت. گویی چراغ کم‌نوری به درون تاریک‌خانه‌ی قدرت مطلقه می‌تاباند و حرف‌هایی را از جنسی که بسیاری از ما، گاه در پستوها و یا کنج ذهن‌های مشوش خود تکرار می‌کردیم، به زبان می‌آورد و شادمان می‌کرد. از سویی بسیاری از کنشگران سیاسی و اجتماعی از همان ابتدای امر به ایشان مشکوک بوده و حرکت‌های به نوعی انتحاری‌اش را باور نداشته‌اند. و عده‌ای چون نگارنده‌ی این سطور، این نامه‌ها را تنها در حد یک روشنگری می‌پنداشته و از این‌که این نامه‌ها بتواند مثلاً شخص رهبری را تحت‌تأثیر قرار دهد، امیدی نمی‌بسته‌اند. همان‌گونه که در نوشتاری به عنوان آقای نوری‌زاد و نامه‌ی نهم این مسئله را توضیح داده بودم.

از سویی آقای نوری‌زاد به این امر معترض شده‌اند که مگر ایرادی دارد که ما هم چون لوتر کینگ رویایی داشته باشیم تا برای تحقق آن تلاش کنیم؟

اما در این وانفسا چند مسئله را لازم می‌دانم تا با شخص ایشان، به عنوان یک شهروند، مطرح کنم.

یک: آقای نوری‌زاد؛ رویا داشتن حتی در عرصه‌های سیاسی و مبارزات اجتماعی امر ناپسندی نیست. اما زمانی که لوتر کینگ رویاپردازی می‌کرد، مردم در کنارش ایستاده بودند و ماندندو مبارزه کردند تا رویا محقق شد.  نه این که به امید تغییر رویکرد سرمداران امریکا بنشینندو از سویی در جامعه‌ی امریکا، علی‌رغم جو نامطلوب نژادپرستی، حداقل به قدری فضا باز بوده که امثال کینگ می‌توانستند اجتماعات اعتراضی داشته و در رسانه‌ها حضور پیدا کنند و حرف خود را به گوش مردم برسانند. و تبعیض نژادی در یک روند دمکراتیک (حد اقل به‌ظاهر) با تلاش‌های مستمر از جامعه‌ی سیاسی امریکا رخت بربست تا به امروز، که یک دورگه‌ی سیاه ـ سفید امریکایی ـ افریقایی رئیس‌جمهور امریکاست.

دو: برای من جای تعجب فراوان است که هنوز لفظ رهبر گرامی را در نامه‌های‌تان به کار می‌برید. گویی این عنوان را هنوز باور دارید و از سویی با این‌گونه خطاب قرار دادن ایشان، قداستش را حفظ می‌کنید، تا شاید امید شما به برگشتش به عدل و انصاف از بین نرود. قطعاً از امثال بنده بهتر می‌دانید که یکی از شروط ولی‌فقیه (اگر حتی قبولش داشته باشیم) عدالت فقیه است. به‌نظر شما تنها عدم همین یک شرط برای این‌که حضرت ایشان دیگر بر این کرسی تکیه نزنند، کافی نیست و به طور طبیعی از مقام رهبری خلع نمی‌شوند؟

سه: از همه مهم‌تر باور شما به بازگشت ایشان است. در رویای شما آن روز ایشان برای عذرخواهی و طلب مغفرت و وانهادن قدرت نزد تمام کسانی می‌رود که در زمان حکمرانی‌اش بر آنان ظلم رفته است. تصور کنید که نزد زندانیان سیاسی، آسیب‌دیدگان و شکنجه‌شده‌ها و خانواده‌های کشته‌شدگان و... حتی تصورش هم سخت است!

 

آقای نوری‌زاد، به‌نظر شما کسی که خود را در جایگاه خدایی می‌بیند و برای ماندن بر این جایگاه هر کاری را جایز می‌شمارد، به‌ روزی که شما تصور کرده‌اید خواهد رسید؟ بهتر از همه‌ی ما می‌دانید که تمامی رفتارهای ظالمانی که در این چند سال (حداقل) با معترضین و منتقدین شد، با اطلاع حضرتش و چه‌بسا با دستور مستقیمش بوده است. کسی که مؤمنان به شریعت اسلامی و شیعی را قبول ندارد (چون منتقد اویند)، آیا به روزی می‌رسد تا به اقلیت‌های دینی رأی دهد؟

آقای نوری‌زاد گرامی؛ باور کنید من هم چنین رویایی می‌خواهم، اما قبل از آن به این می‌اندیشم که زمینه‌ی ایجاد چنین رویایی وجود دارد یا نه. گمان می‌کنید اگر حتی رهبری بخواهد؛ آن پاسداران و گمنامان اطلاعات و امنیت فربه، که امروز بر تمامی ارکان جامعه چنگ زده‌اند، اجازه‌ی چنین کاری به او خواهند داد؟ باور کنید او ابراهیمی خواهد شد که به فرمان وحی توجه نخواهد کرد و اسماعیل را قربانی می‌کند. همان‌گونه که تاکنون این‌چنین شده.

اگر بناست باز هم در نامه‌های‌تان این‌چنین فضایی رویایی تصویر شود و حرف تازه‌ای نباشد و آن چراغ کم‌سویی که به این تاریک‌خانه تابانده‌اید، بی‌سو شود؛ بهتر است دیگر ننویسد. ما را با این رویاپردازی‌ها مشغول نکنید.

 

اقلیت‌های مذهبی و حتی کمونیست‌های ما نیز برای رأی دادن صف بسته‌ند. یکی از کمونیست‌ها پیش می‌آید و خوشحالی‌اش را از این‌که در دانشگاه به او کرسی تدریس پیشنهاد شده، نشان شما می‌دهد. یکی از بسیجیان به دست شما شاخه‌گلی می‌دهد و می‌گوید: از این‌که ما را از شر نیروهای خودسر و بی‌سواد و بددهن و قمه‌به‌دست و چاقوکش رهایی بخشیده‌اید، از شما سپاس داریم (بخش دیگری از نامه).

 

لحن مؤدبانه‌ی نامه‌های شما مورد انتقاد راقم این سطور نیست. اما اجازه بدهید که به استفاده از برخی الفاض در نامه‌های شما، و آن تصوراتی که از شخص رهبری دارید، معترض باشم.

آقای نوری‌زاد؛ اگر بناست باز بنویسید بهتر است که باز روشنگری کنید. باز بر این تاریک‌خانه نور بتابانید. گذشته را بدون هراس نقد کنید. به خاطر سکوت در سال‌های پیش عذرخواهی کنید و از دیگران هم بخواهید در نامه‌های‌شان ابتدا عذرخواهی کنند. قداست کاذبی را که بر منبر حاکمان این نظام سایه افکنده، بزدایید. بپرسید از حضرت ایشان که حال شما را علی زمان و ولی امر مسلمین خطاب می‌کنند و اعتراضی هم به این عنوان ندارید؛ کدام‌یک از رفتارها و منش‌های‌تان با آن‌چه می‌خوانندتان همسویی دارد؟ اگر شجاعتش را می‌داشت پاسخ می‌گفت؛ همان‌گونه که امروز به جایگاهی تکیه زده که خود را فارغ از هر پاسخ‌گویی می‌داند.

بگذارید یادی از گذشته‌ای نه‌چندان دور بکنیم و آن زمان را به خاطر بیاوریم که مرحوم دکتر سحابی فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر را به‌جای آورد و برای مقام رهبری نامه نوشتند. به یاد دارید سرنوشت آن نامه چه شد؟ کسی پاسخی شنید؟

آقای نوری‌زاد؛ مطمئن باشد رویای شما زمانی تحقق می‌یابد که رهبر گرامی‌تان نه برای بخشش، بلکه برای چند صباحی بیشتر ماندن در قدرت به همراه اقمارش، با لبخندی همچون اشک تمساح، به سوی مردم خواهد رفت.

من به تحقق رویای شما مشکوکم و ناامید!پس بهتر است، خود مردم  در جهت تغییر و ساختن جامعه دلخواه خود گام بردارند تا این که  تحقق امیدی مسموم را منتظرباشند!

 

یاحق

شهروز م.

19/10/90

لینک
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ - شهروز م

   شماره 334...نهم دی حماسه ی!زر و زور و تزویر   

 

نهم دی؛ حماسه‌ی(!) زر و زور و تزویر

... قبل از هر چیز می‌بایست این نوشتار را با این پرسش آغاز نمود که آیا می‌توان آن‌چه در نهم دی‌ماه سال هزار سیصد و هشتاد و هشت روی داد را حماسه نامید؟ و به کار بردن لفظ حماسه برای چنین حرکتی که توسط حکومت برنامه‌ریزی شده صحیح است؟ یا پرسشی مناسب‌تر این‌که مقوله‌ای به نام حماسه‌ی حکومتی داریم؟

یکی از کارکردهای اصلی حماسه افزونی غرور ملی است؛ حرکتی اجتماعی که با پشتوانه‌ی عظیم و قوی مردم خود را در اَشکال مختلف و بعضاً به گونه‌ای خاص، نمایان می‌کند. گرچه برخی حماسه‌هایی که در تاریخ بشری روی داده، تنها قائم به اراده‌ی یک یا چند تن بوده و در عرصه‌های متفاوتی همچون جنگ، دفاع از میهن، ورزش، انقلاب‌ها و حتی خلق برخی آثار ارزشمند ادبی و هنری‌ که به دلیل جایگاه ویژه‌ای که بعدها کسب می‌کند، موجب غرور ملی و تشخص ویژه، صاحب اثر می‌شود. در پاره‌ای موارد، در یک حکومت مردمی که توسط حاکمیت فراخوانی اعلام می‌شود و با حمایت ملی مواجه شده، حضور حداکثری همراه با میل باطنی افراد در آن امر، می‌تواند یک حماسه بیافریند. مثلاً آزادسازی خرمشهر یک حماسه بود که با خود هم غرور و هم همبستگی ویژه‌ای در سطح ملی به همراه داشت. یا در بازی فوتبال ایران مقابل استرالیا در ملبورن که نتیجه‌ی بازی موجب راه‌یابی ایران به جام جهانی شد. آن‌چه که بعد بازی در خیابان‌های اکثر شهرهای ایران روی داد، چیزی به غیر از واکنش مردمی و خودجوش نسبت به یک اتفاق هیجان‌انگیر و شادی‌آفرین نبوده که غرور خاصی به ملت بخشیده و هنوز از آن روز و لحظه با شعف خاصی یاد می‌شود. از این‌دست اتفاق‌های بزرگ که بتوان از آن به عنوان حماسه اسم برد، در تاریخ کشور ما کم‌سابقه نیست. اما این‌که حاکمیت جمهوری اسلامی برای مشروعیت بخشیدن به خودش از هر حرکت و اتفاق بزرگی بهره‌برداری ابزاری کند و با بزرگ نشان دادن هر حضور مردمی به هر دلیل در خیابان‌ها و مناسبت‌ها، آن را حماسه بنامد تا برای خود هاله‌ی تقدسی به وجود بیاورد، جای بحث دارد!

در این نوشتار سعی بر این است تا با مقایسه‌ی دو اتفاق در یک سال، نشان داده شود که لفظ حماسه را باید کجا به کار برد.

 

بیست و پنجم خرداد:

هفته‌ی اول بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری سال هشتاد و هشت از مهم‌ترین هفته‌های تاریخ جمهوری اسلامی بود. از فردای همان روز انتخابات، مردم با بیان اعتراضات خود نسبت به نتیجه‌ی آرا، نظر خود را به حاکمیت منتقل کردند. عمده‌ی حضور مردم بی‌برنامه و خودجوش بود. نه سازماندهی درستی داشت و نه حتی هدف مشخصی. تا این‌که در روزهای بعد با فراخوان‌های جنبش سبزی‌ها مردم به خیابان‌ها آمدند و با فریاد سکوت خواهان احقاق حق شدند. روز بیست و پنج بهمن اوج حضور معترضین بود. پس از یک فراخوان ساده در شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های منتقد نظام برای برگزاری اجتماع سکوت، سیل عظیمی از مردم به خیابان‌ها آمد تا پاسخ مشخص و محکمی به لفظ خس‌وخاشاک نامیدن معترضین به حاکمیت بدهد. قبل از حضور مردم در خیابان‌ها، موج تهدیدها بود که سرازیر می‌شد. دستگیری و حتی فرمان تیر به سوی مردم. اما مردم ترس به خود راه نداده و بی‌مهابا آمدند. نه از سرویس‌های دولتی خبری بود نه از مصاحبه‌های با شبکه‌های داخلی و حتی پوشش مناسب خبری. بسیاری از شهرستان‌های دورونزدیک خود را به این اجتماع میلیونی (بنا به آمار حدود سه و نیم میلیون نفر) رساندند که متأسفانه در پایان روز عده‌ای از فرزندان این سرزمین بهای سنگینی بابت این سکوت اعتراضی خود پرداخته و کشته شدند. در روزهای بعد هم مردم با سکوت  در خیابان‌ها حضور پیدا کردند تا روز بیست و نه خرداد، که مقام رهبری این‌گونه رفتارها و اعتراض‌ها را نپسندید و فرمان سرکوب صادر کردد و آن‌چه گذشت بر همه روشن است.

 

نهم دی:

بعد از عاشورای خونین همان سال که مردم عزادار و معترض در خیابان‌ها مورد هجوم ماشین سرکوب قرار گرفتند و بسیاری کشته و زخمی و دستگیر شدند، حاکمیت با وارونه جلوه دادن اصل ماجرا و دست گذاشتن بر روی احساسات مذهبی مردم، بهانه‌ی مناسبی برای اردوکشی خیابانی که قبلاً موردتأیید رهبری نبود (ایشان خواسته بود همه قانون را فصل‌الخطاب بدانند) یافت و با برنامه‌ریزی دقیق و مشخص مردم را به صحنه کشاند.

به اکثر اداره‌ها و سازمان‌های دولتی بخشنامه صادر شد که می‌بایست بخش عمده و یا تمامی کارمندان و کارگران (کارخانه‌ها) با این حرکت همراهی کنند. از سویی در تمام شهرها در آن روز این تظاهرات برگزار نشد تا بتوانند با جمع‌آوری مردم از شهرهای اطراف و اجتماع آنان در یک شهر، جمعیت قابل ملاحظه‌ای گردآوری کنند. سرویس‌های دولتی و شهرداری‌ها برای جابه‌جایی شرکت‌کنندگان بسیج شدند. مشخصاً در تهران به خیابان انقلاب و آزادی. امکانات پذیرایی همه‌جوره فراهم بود. دوربین‌های تلویزیونی با مردم گفت‌وگو می‌کردند و بنرها و تراکت‌های بسیاری دست‌به‌دست می‌گشت و در جای‌جای شهر آویزان بود. سخنرانان رسمی در این مراسم حضور داشتند (آقای علم‌الهدی در تهران با آن لفاظی‌های رکیک را به خاطر دارید) و نیروهای نظامی و بسیجی سازماندهی‌شده با لباس‌ها و نشان‌های متفاوت در میان جمعیت حضور داشتند. حضور برخی افراد، چه زن چه مرد، با ظاهرهای متفاوت‌تر از بقیه‌ی ، سوژه‌ی عکاس‌ها و دوربین‌های حکومتی بود تا مثلاً نشان دهند از این‌دست افراد هم حضور دارند و...

تجمعی کاملاً برنامه‌ریزی‌شده با امکانات دولتی و حکومتی در امنیت کامل و پوشش خبری. بنا بود این تجمع در اعتراض به رفتار مخالفان در روز عاشورا و به قولی زیر پا نهادن ارزش‌های ناب اسلامی و بی‌حرمتی به آن باشد، که بعدها و در همان روز هم تبدیل شد به حمایت از مقام عظمای رهبری و بیعت مردم با ایشان. روز بصیرت!

 

حال باید پرسید کدام‌یک از این دو واقعه به تعریف‌هایی که می‌توان از یک حماسه داشت، نزدیک‌تر است. یک حرکت خودجوشِ پرخطر با پرداخت بهای فراوان توسط مردم، یا نمایش کاذبی از قدرت و مشروعیت که با برنامه‌ریزی و هدف ترساندن مخالفان شکل گرفت؟ تجمعی بدون هیچ‌گونه حمایت، همراه با ترس و وحشتی که حاکمیت ایجاد کرده بود ــ که تا سال‌های سال تمامی مردمی که آن روز در خیابان بودند، با غرور از آن نام خواهند برد و به خاطر خواهند سپرد ــ یا تظاهراتی که تمامی امکانات رسمی را در اختیار داشت و به زور دوربین‌های تلویزیونی و عکس‌ها و مونتاژهای ناشیانه می‌خواست حضوری همپای حضور مردم در بیست و پنج خرداد را به رخ بکشد؟ کدام‌یک را می‌توان حماسه نامید؟ بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت را که هرگز از ذهن مردم پاک نخواهد شد، یا نهم دی که برای زنده نگه داشتنش هنوز به امکانات دولتی و برگزاری برنامه‌ریزی‌شده‌ی همایش‌های کذایی نیاز است؟

جا دارد از نهم دی به جای حماسه ی بصیرت،با عنوان روز فریب نام برد.

به طور قطع و یقین در فرداهای نه چندان دور حرف های بسیاری که نسل ما برای توصیف روز هایی چون نهم دی (حتی اگر در تقویم ها ثبت  شود یا به کمک مراسم های رنگارنگ مانع فراموشی اش شوند) خواهد داشت.نسلی که سنگینی حماسه هایش را خود به دوش می کشد!

یا حق!

شهروز م

 

پ.ن.لفظ حماسه در این نوشتار را می بایست دور از تعاریف  و نماد های اسطوره ای در تاریخ و ادبیات کهن و حماسی،دانست .

7/10/90

لینک
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ - شهروز م